این روزها مثل یونجه دوستت دارم ....
دوستت دارم .....دوستت دارم ..... دوستت دارم ..... دوستت دارم ..... دوستت دارم .....
دوستت دارم .....دوستت دارم ..... دوستت دارم ..... دوستت دارم ..... دوستت دارم .....
دوستت دارم .....دوستت دارم ..... دوستت دارم ..... دوستت دارم ..... دوستت دارم .....
دوستت دارم .....دوستت دارم ..... دوستت دارم ..... دوستت دارم ..... دوستت دارم .....
امضاء : گاو
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1:23  توسط سعید نژاد سلیمانی
|
در درونــم کسی هست که مرا لحــظه ای به حال خــود وا نمی گذارد . صدای مهیــبی دارد ..... تندخو و نا آرام است و گاه چنـان توبیخم می کند ، که گویی بیگانه ای را می ماند .
خدا یا ، کمکم کن !
می دانم ........چیزی را که درکش نکنیم ، همیشه ما را می ترساند .
انسان را بیــشتر از همه ، چــیز هایی می ترساند که نمی تواند ببــیندشان ! ترس ما از تاریکی به دلیل خود تاریکی نیست . بلکه به واسطه چیز هایی است که تاریکی نمی گذارد آنها را ببینیم و به درک و شناخت آگاهانه ای از آنان نائل آییم .
چــیزی که از آن می ترسیم در درون خود ماست . چــیزی که می توانــد ما را وادار به انــجام کارهایی کند که عاقبت خوبی ندارند . چیز هایی چون خشم ...... کینه و آتش انتقام !
پس بیش از پیش خود را بشناسیم . در راه کنکاش و کاوش وجود خویش ، پرده را پس بزنیم . زوایای تاریک و پنهان روح و جان خود را در پرتو نور عشق بکاویم و به زیبایی های درون ، فرصت خودنمایی و بروز بدهیم .
کشف بزرگی در راه است و زیبایی کار نیز در همین جاست !
خدایا .... ، مرا چه می شود که تا سخن از عشق می شود ، بغض چنان توده ای سخت و سترگ ، راه نفسم را می بندد . به راستی که عشق بهترین چیز دنیاست ....
... عشق واقعآ زیباست !
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 12:49  توسط سعید نژاد سلیمانی
|
دوستـــم داری !
می دانــم که با تمام وجود دوستــم داری . این را در اعماق چشمان غمگین و اشک آلودت که عمیــق ترین قسمت اقیـانوس را می ماند می توان خواند .
در طول زندگی، آدمهای بسیاری وارد زندگی ما می شوند و سپس با همان سرعتی که آمده اند ، از دیده غایب می شوند و برای همیشه به فراموشی سپرده می شوند . ممکن است : آنهایی که با ما خندیده اند را فراموش کنیم ، اما هرگز کسانی را که با ما گریسته اند ، از یاد نخواهیم برد !
دوستـــم داری !
می دانم که با تمام وجود دوستم داری . گواه این مدعا اشکهایی است که بستر تب دار گونه هایت را سیراب می کند . این در حالیست که تلاش می کنی تا بــرقی در آنها ندرخــشد و رنگ چـهره ات چیزی را لو ند هد . تا مثل سنگ به نظر برسی ..........خاموش و صبور ...... سخت و ستبر ........و چشمانت که .....
آه ......چقدر دلم برای چشمانت تنگ شده است !
راستــی.... ! چــطور ایــن کار را می کنــی ؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 13:51  توسط سعید نژاد سلیمانی
|
دم فـــرو بستن ؛ به معــنای سکوت نیست .
شــاید سخنی نگویی ....... شــــاید هیچ نگویی ، اما هــزاران حرف ، درونت در آمد و شد باشنـد . حرف اگر از دل بر آیــد ؛ اولین جایی که می نشـــــیند ، دل است ! حرف اگر از دهــان بر آید ؛ آخرین جایی که می نشــیند ، گوش است !
اگر واژه ها ، از دل بر آیــند ؛ نیازی به تآکیــد نیست . اگر چیزی باشد که بایــد با حرکت دستها انتــقال یابد ، دستها خود از عهــده کار بر می آیند . نه ..... کار دیگری لازم نیست ! اگر چیزی در نگاه تو باشــــد ؛ خود جاری خواهــد شــد !
مهربـــــان من ؛
چه باک اگر دستـــــم خالیست ، که قــلبم سرشار از عشق است . سر شوریده از بی سر و سامانیت اگر طالب مهر است و قلب نیازمنــدت ، محتاج عاطفه ........ با من همراه شو ! با من همراه شــو؛ که سودای همــدلی بی تابم کرده . همــراه شو تا هر دو سیراب عشق شویم و بی نیاز از هر نیازی !
مهربــــــان من ؛
چه باک اگر نان شــبم " نا " ندارد . که پنــدار سیر کردن ذهــن های گرسنه ، لحظه ای مرا به حال خویش وا نمی نهـد ........ حماقـتی که همیـشه رشک انگیز می نمایاند !
مهربانــــــــــم ؛
ساده باوری ام را خـرده مگیر که هـرگز سر از این یقـین بر نمی تابم : " تنــها انسان گذشـته از صافی عشق، انسان است "..... و بــدون شک :صـادق ترین انسـانها ، همانا عاشـق تریـن از میـان ایـشانند !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 10:16  توسط سعید نژاد سلیمانی
|
با خود می اندیشم : " بر خلاف آنچه می پنداشتم ، چقدر کم دوستت داشته ام" ...... خیلی کم . من و عشق من در برابر تو چقدر نا چیز بوده ایم و یقینآ ضعف من در ستایش تو به دلیل فقر کلمات موجود نبوده ، بلکه عشق من به غایت حقیر می نموده است!
اکنون تو رفته ای و من به یاد دارم که غرور کلامت در آخرین وداع ، چه مظلومانه فرو می ریخت و مروارید اشک در صدف دیدگانت، چه معصومانه به من لبخند می زد . اکنون تو رفته ای و من خسته تر از همیشه، جوی آب را تا به انتها دویده ام و آب مرا با خود برده است به عمق کوچه باغهای تنهایی . به خلوت کوچه پسکوچه های بیکسی . و من از تنهایی ترسیده ام ....... لرزیده ام.......وبسیار گریسته ام!
تو رفته ای و دیدگان بی فروغ من، این افسانه را تا به انتها خوانده است . افسانه غم انگیزی که در انتهای آن ، کلاغی به خانه اش نمی رسد و بچه هایش گرسنه می مانند .....بچه هایش تنها می مانند........ بچه هایش میمیرند!
تو رفته ای و من چقدر تنها مانده ام . چقدر ترسیده ام . چقدر گریسته ام و فریاد زده ام : دوستت دارم ........دوستت دارم.......دوستت دارم.........دوستت دارم........دوستت دارم.........دوستت دارم......و توچقدر نشنیده ای !
به کجا رفته ای؟.....شک دارم که خدا هم بداند !
و من به اندازه چشم تمامی مردم شهر منتظر مانده ام . سراغت را از باد و آتش و نور گرفته ام . هر چه بیشتر می جویم، کمتر می یابمت .واژه ها از من می گریزند . هر لحظه بی تو بودن همانقدر بیهوده است که هر لحظه با غیر تو بودن ! چقدر همه جا خاکستری است. چقدر همه چیز و همه جا بیرنگ است . تو نیستی ، پس هیچ چیز نیست و من بدون تو چشمانم خالیست !
نه ، نه .............
این بازی با کلمات نیست . این تنظیم واژه ها و قلم زدن نیست . همیشه معتقد بوده ام ، مردانی که از زندگی شکایت دارند ، یا حقیرند یا متوسط . اما چه کنم ؟
در تمام آن روزها ، تو زیاد بوده ای . مثلآ بیست ........ و من تا عدد انگشتان دستم شمردن نمی دانستم . تو زیاد بوده ای . مثلآ هزار.... و من هنوز اعداد سه رقمی را نیاموخته بودم . من یا حقیرم یا متوسط . هر چند این همه حقیقت نیست ، اما انکارش چه فایده ای دارد . من برای اینکه کسی جور دیگری فکر نکند ، هیچ انگیزه ای ندارم .
برخی از مردان را باید مرد نگه داشت . در غیر این صورت یادشان می رود که مرد هستند . می ترسم . دستم را رها نکن . دستت را رها نخواهم کرد ــ چقدر دلم برای دستانت تنگ شده است ــ در ازایش فقط دوستت خواهم داشت . چیز دیگری ندارم . تنها و تنها دوستت خواهم داشت !
.... بی فایده است . دست رد به سینه ام می زنی ، دستت را می بوسم . رو بر می گردانی به سویت بر می گردم . در چشمانت زل می زنم . تو آنقدر بزرگ هستی که هیچ مانعی نمی تواند پنهانت سازد . می دانم . می دانم که هیچ ندارم و در ازای این همه داشتن " تو " من بسیار خالیم . تو هزاران راز را می گشایی و هزاران پرده ابهام را از مقابل دیدگان من کنار می زنی ، اما من .....
..... در چشمان من بنگر .
من ..... من " تو " را دوست دارم !
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 9:35  توسط سعید نژاد سلیمانی
|